سلام به همه دوستان . مدتی بر اثر هک شدن پرشین بلاگ و نیز سفرکوتاه مدت من ، به روز شدن آب و آتش به تاخیر افتاد. امشب و در آستانه شهادت محمود صارمی و روز خبرنگار ، تصمیم گرفتم از میان خاطرات فراوان تلخ و شیرین دوران خبرنگاری خود ، یکی از بامزه ترینهایش را برای شما تعریف کنم و می دانم که شما از این خاطره شیرین ، لذت خواهید برد.

 

***

 

اواسط  دهه هفتاد بود شاید سال 74 یا 75 که آن موقع من قائم مقام سرویس سیاسی کیهان بودم و مسئولیت ارائه اخبار و گزارشهای حوزه هایی چون رهبری ،  ریاست جمهوری و وزارت امور خارجه را داشتم . در ضمن چند روزی هم بود که با مساعدت این و آن یک فولکس قورباغه ای مدل سال 1968 هم خریده بودم و از این بابت هم خیلی خوشحال بودم .

 

آن روز صبح ، خانم حمیرا حسینی یگانه که دبیر سرویس بود از من خواست تا ساعت 10 صبح برای مصاحبه با – اگر اشتباه نکنم – آقای نجم الدین اربکان نخست وزیر ترکیه به همراه یک عکاس  به کاخ سعد آباد بروم . من گفتم : شما به عکاس بگویید که با راننده به آنجا برود من  با فولکس خودم می روم . خانم حسینی تعجب کرد. توضیح دادم که چون دو سه روز است که ماشین خریده ام برای اینکه هم لذت رانندگی را داشته باشم و هم دست فرمانم خوب شود می خواهم با ماشین خودم بروم ! خلاصه با کلی بالا و پایین کردن ، عکاس را با راننده به آنجا فرستادیم و من با فولکس خودم به سمت شمیران راه افتادم . وقتی به سر پل تجریش رسیدم و خواستم  وارد خیابان اصلی کاخ سعد آباد شوم ، دیدم که خیابان با حاجزهای میله ای بسته شده و ماموران مانع ورود من شدند . شیشه را پایین کشیدم و خیلی حق به جانب گفتم : من خبرنگارم و برای مصاحبه با آقای اربکان آمده ام . مامور مربوطه گفت : خبرنگارها باید از خیابان پشتی وارد شوند. حدس زدم که در ِ خیابان جنبی مربوط به ورود بدون خودرو باشد، به همین دلیل  گفتم : ولی من با ماشین آمده ام و باید از در اصلی وارد شوم . بعد اضافه کردم : می توانید با آقای یزدی ( که آن موقع مسئول روابط عمومی ریاست جمهوری بود  و حالا ظاهرا مسئول روابط عمومی مجمع تشخیص مصلحت نظام است ) تماس بگیرید و ماجرا را به ایشان بگویید. خیلی با تردید ، کارت خبرنگاری مرا گرفت و با دقت آن را ور انداز کرد و بعد با بی سیم با یزدی تماس گرفت و گفت : خبرنگار کیهان آمده و می خواهد از در خیابان اصلی وارد کاخ شود. یزدی هم به خیال اینکه من پیاده آمده ام گفت : اگر کارت به نام دژاکام است راهش بدهید. و مامور خیلی با تعجب و تامل، حاجز را بلندکرد و من وارد شدم . اما مسئله به همین جا ختم نشد ، چون چند متر جلوتر باز یک ایست بازرسی دیگر بود و با ز هم مانع ورود من شدند و باز هم من برایشان توضیح دادم که چون با ماشین آمده ام باید از این در وارد شوم و هماهنگی و مجوز هم توسط آقای یزدی در ایست بازرسی قبلی صورت گرفته است . آن مامور هم با کمی مکث و اشاره با دست به مامور قبلی و تایید او ، حاجز را بالا برد و من مسیر را ادامه دادم اما باز هم چند متر جلوتر باز هم یک ایست بازرسی دیگر . باز هم توضیحات من و قبول نکردن مامور و یک تماس دیگر با آقای یزدی و جواب او که مگر چند بار باید توضیح بدهم که اگر آقای دژاکام است راهش بدهید اشکالی ندارد و خلاص شدن از دست آخرین ایست بازرسی و بالاخره دیدن در ورودی که دو نفر از افسرهای یگان استقبال در سمت راست و چپ دروازه ورودی کاخ به احترام من ، سلام نظامی دادند و من با تعجب بسیار که تا حالا چنین احترامی به خبرنگاران آن هم در حوزه ریاست جمهوری بی سابقه بوده است وارد شدم . داخل کاخ ، مسیر پیچ در پیچ سنگفرشی  بود که درختان زیاد ، مانع از مشاهده تمام مسیر می شدند. من به همراه پیچهای این جاده سنگی می پیچیدم و در هر پیچ با چند سرباز تشریفات مواجه می شدم که به احترام من دستها را بالا می برند و سلام نظامی می دهند اما به محض دادن سلام ناگهان در چیزی بین تعجب و خنده می مانند چرا که انتظار ندارند که یک فولکس قورباغه ای خیلی قدیمی در جلویشان ظاهر شود ! این تعجب و خنده ، ده دوازده بار در پیچهای دیگر جاده سنگی کاخ تکرار شد و من هنوز نفهمیده بودم که ماجرا چیست .

 

جالبترین بخش قضیه هنگامی بود که من به جلوی کاخ  و همان فرش قرمز استقبال رسمی رسیده بودم و خواستم از افسر تشریفات  که آنجا ایستاده بود سوال کنم که ماشینم را کجا پارک کنم ! اما  قبل از اینکه چیزی بگویم با احترام جلو آمد و در ماشین را باز کرد و گفت : خوش آمدید ! پرسیدم ماشین را کجا... که گفت : اون وظیفه ماست . شما به داخل سالن تشریف ببرید و ماشین را به ما بسپارید ! با تعجب پیاده شدم و دیدم که افسر تشریفات سوار فولکس قورباغه ای من شد و در حالی که سرخ شده بود - شاید از این بابت که این بی ارزشترین ماشینی بود که در عمرش به پارکینگ کاخ منتقل می کرد و شاید کسر شانش شده بود – و در حالی که من هنوز با چشم ، او را تا محل پارک خودروهای چند صد میلیونی مسئولان و وزرای آن موقع دولت تعقیب می کردم ، پا بر روی فرش قرمز گذاشتم و وارد کاخ شدم .

 

دوستان خبرنگار و عکاس کیهان را خیلی زود پیدا کردم و با آنها وارد سالن مذاکرات و سپس وارد سالن مصاحبه مطبوعاتی شدیم و پس از طرح سوالات و پایان مذاکرات ، آقای یزدی گفت : حالا همه خبرنگارها سوار شوند تا به باشگاه ریاست جمهوری در خیابان فرشته برویم و ناهار را در آنجا صرف کنیم . من گفتم من با ماشین خودم آمده ام و می روم که سوارشوم . یزدی گفت : پس چرا از آن طرف می روی ؟ گفتم : چون ماشینم این طرف است .با تعجب گفت : چطور به تو اجازه داده اند از این طرف بیایی ؟! گفتم : خودت اجازه دادی ، مگر یادت نیست با تو تماس گرفتند ؟ یزدی و من تازه فهمیدیم که چه اتفاقی افتاده است . حالتش کاملا عوض شد و گفت : من فکر کردم تو پیاده آمده ای گفتم راهت بدهند ، نگفتند که با ماشین آمده ای . بعد گفت : بچه ها ! پس من هم با دژاکام می آیم . عکاس کیهان و یک نفر دیگر هم با ما آمد . وقتی به حیاط رفتیم و خواستیم سوار شویم رنگ از روی یزدی پرید . گفت : تو با این فولکس درب و داغون اومدی ؟! واقعا راهت دادند؟! گفتم : هم راهم دادند و هم برایم سلام نظامی دادند و هم در ماشین را برایم باز کردند و ....!

 

بچه ها تو ماشین نشستند و بعد گفتند : نوار موار چی داری؟ فکر می کنم نوار

 "شمس الضحی" و" باغ ارغوان" سراج و" شد خزان" بدیع زاده و "بهارم دخترم از خواب برخیز" توی ماشین بود . اما یزدی رفت سراغ بهارم دخترم از خواب برخیز که ناگهان یکی از بچه ها که عقب نشسته بود داد زد : تقی ! جلوتو بپا .

 

که من سریع ترمز گرفتم . همه با هم خیس عرق شدیم . چون ماشین جلویی ماشین بسیار بسیار گرانقیمت دکتر حبیبی معاون اول آقای هاشمی رفسنجانی بود . یزدی گفت : می دونی فقط اگر به چراغ عقب این بنز زده بودی ، تمام زندگیت رو هم می دادی نمی تونستی خسارتشو بدی؟

 

خیلی آروم گاز دادم . این بار گارد تشریفات به همه ما سلام می داد و بچه ها هم خوش خوشانشان شده بود و زیر لب به شوخی  متلکی هم نثارشان می کردند. به سلامتی وارد میدان تجریش شدیم و رفتیم باشگاه ریاست جمهوری ، یک ناهار شاهانه هم خوردیم و با عکاس کیهان از بچه ها خدا حافظی کردیم و به روزنامه آمدیم .

     

 

وقتی رسیدیم خانم حسینی گفت : سوالهای خوبی کرده بودی . مثل اینکه با ماشین خودت که می ری بهتر خبرنگاری می کنی ! گفتم : به شرطی که همیشه مثل امروز به خبرنگارها احترام بگذارند.

 

***

 

روز خبرنگاررا  به همه دوستان و همکارانم در تمامی روزنامه ها و مطبوعات و خبرگزاریها بخصوص آنها که می کوشند در راه آرمانهای انقلاب اسلامی و خط امام و رهبر انقلاب و برای روشنگری و دستگیری از توده های محروم کشورم و آزادیخواهان جهان بخصوص جهان اسلام  قلم می زنند شادباش می گویم و امیدوارم که آن دنیا شرمنده شهیدانی چون محمود صارمی و اسیران آزاده ای  چون کاظم اخوان  نباشیم و حرمت بلند قلم را تا همیشه پاس داریم .

 

سه‌شنبه ۱٦ امرداد ۱۳۸٦ساعت ۸:٤٩ ‎ب.ظ توسط تقی دژاکام نظرات ()